شناسه خبر : 149709
تاریخ ارسال : ۶ آبان ۱۳۹۸ - ۶:۱۷ ق٫ظ
سیدمصطفی محقق‌داماد

رسالت نبوی؛ نهادینه ساختن اخلاق و کرامت انسانی

Want create site? Find Free WordPress Themes and plugins.

در زندگی سیاسی پیامبر (ص) و نائب برحقش حضرت مولی علی(ع) آنچه جلب توجه میکند تلاقی اخلاق وسیاست است، نه جدائی اخلاق از سیاست ونه تبعیت اخلاق از سیاست .

رسالت نبوی؛ نهادینه ساختن اخلاق و کرامت انسانی

 یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِیرًا ﴿۴۵احزاب﴾ وَدَاعِیًا إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُّنِیرًا ﴿۴۶﴾ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلًا کَبِیرًا ﴿۴۷﴾
محتوای این آیات  که مکرر درقرآن امده معرفی کننده تمام شخصیت ورسالت نبوی است.کاملا رساست که نقش آنحضرت روشنگری وهدایت است نه اجبار واکراه.اوبرای نهادینه کردم اخلاق وکرامت انسانی مبعوث شده است.این آیات نشاندهنده آنست که سیاست نبوی اصل نیست فرع است وسیاست او از اخلاق تفکیک پذیر نمی باشد.

ارتباط اخلاق با حقوق به معنای اعم وبا حقوق سیاسی به نحو اخص جای تردید نیست وهرگزتلاش مکتبهای لائیسم در جدائی وتفرقه میان اخلاق وسیاست راه به جائی نبرده است.لذا تمامی مکتبهای اخلاقی بایستی در خصوص اخلاق سیاسی اعلام نظر کنند همانطور که  مکتبهای حقوق سیاسی نمی توانند نسبت به اخلاق موضعی نداشته باشند.

نگرش به اخلاق و سیاست برگرفته از جهان بینی  یک مکتب یا فرد می باشد ازاین رو نگاه به این دو مقوله متفاوت و مختلف است .

در زندگی سیاسی  پیامبر (ص) و نائب برحقش حضرت مولی علی(ع) آنچه جلب توجه میکند تلاقی اخلاق وسیاست است، نه جدائی اخلاق از سیاست  ونه تبعیت اخلاق از سیاست. رهنمود تعالیم آن دوبزرگوار به مکتبی است که میتوان مکتب یگانگی اخلاق وسیاست عنوان داد.دراین مکتب  اخلاق و سیاست هر دو در پی تأمین سعادت انسان هستند. وظیفه سیاست پرورش معنوی شهروندان، اجتماعی ساختن آنها، تعلیم دیگر خواهی و رعایت حقوق متقابل است؛ و این چیزی نیست جز همان قواعد و اصول اخلاقی بنابراین هر چه در سطح فرد اخلاقی است در سطح اجتماع در سطح سیاست و برای دولت مردان نیز اخلاقی است.

درمکاتبی که معتقدبه جدائی میان اخلاق وسیاستند ویا به تبعیت اخلاق از سیاست پافشاری دارند  ،هدف وسیله را توجیه میکند،هدف حفظ قدرت است وانسانها ارزشی جز ابزار قدرت ندارند.ارزش براساس قدرت توجیه میشود،نه آنکه انسان وکرامت او محورارزش باشد.درحالیکه در مکتب سیاسی اسلام چنین نیست.

صریح ترین نظریه جدائی اخلاق و سیاست نزد ماکیاولی[۱] است که به دوگانگی اخلاق و سیاست پای می فشارد و بلکه حاکم یا شهریار را توصیه می کند برای تحکیم قدرت خویش هر محذور اخلاقی را زیر پا بگذارد او گرچه اخلاق را لازمه زندگی فردی می داند امّا پایبندی حاکم را به آن خطرناک می شمارد و می گوید: هر که بخواهد در همه حال پرهیزکار باشد در میان این همه ناپرهیزکاری، سرنوشتی جز ناکامی نخواهد داشت از اینرو شهریاری که بخواهد شهریاری را از کف ندهد می بایست شیوه های ناپرهیزکاری را بیاموزد و هر جا که نیاز باشد به کار بندد.

وی درکتاب شهریار می نویسد:
«پس برای فرمانروا، داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که او فن تظاهر به‌داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می‌روم و می‌گویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این‌گونه صفات نیک برایش سود آور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، با عاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگردد و بی‌رحم و بی‌عاطفه و بی‌وفا و بی‌عقیده و نادرست باشد.».(introducing of Machiavelli 1995ص۵)

و صریحترین نظریه تبعیت اخلاق از سیاست عمدتاً نتیجه رویکرد مارکسیست- لینینستی به جامعه و تاریخ است. از دیدگاه مارکسیستی تاریخ چیزی جز عرصه منازعات طبقاتی نیست طبقاتی که بر اثر شیوه تولید زاده می شوند و پس از مدتی در دل خود ضد خویش را می پروراند و سپس نابود می شود از این منظر هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز از جمله مفاهیم اخلاقی، هنر، و حتی علم طبقاتی است. بر اساس این آموزه اخلاق و سایر مظاهر ارزشی تابع سیاست است و بلکه ارزش خود را از آن می گیرد و بوسیله آن توجیه می شود و حال آنکه سیاست به توجیه اخلاق نیاز ندارد.

 لنین به هنگام بحث از اخلاق می گوید:
” اخلاق ما از منافع مبارزه طبقاتی پرولتاریا به دست می آید برای ما اخلاقی که از خارج جامعه برآمده باشد وجود ندارد و یک چنین اخلاقی جز شیادی چیز دیگری نیست”.

به نظرما  سیره سیاسی نبوی وعلوی  بر خواسته از معارف قرآن کریم و روایات اسلامی است زیرا اسلام در حقیقت مجموعه ای از مقوله های به هم پیوسته است که یک جزء آن سیاست و حکومت و اجزاء دیگر آن اخلاق و مفاهیم ارزشی است که بررسی هر کدام از اینها بدون دیگری موجب انحراف از فهم جامع اسلام می گردد در واقع عمل به یکی منهای دیگری در چهار چوب معارف سیاسی اسلام مورد پذیرش نیست.

اخلاق آدمی را به کمال میرساند .کمال آدمی در انطباق رفتار او با نظم حاکم بر جهان است.از نظر قرآن مجید جهان هستی بر نظام عدل استوار است ،دقیقا همانکه در قرآن به صراط مستقیم تعبیر شده است.  ما مِنْ دَابَّهٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ .( هود:۵۶ )

” هیچ جنبنده‏ای نیست مگر اینکه او مهار هستی‏اش را در دست دارد. به راستی پروردگار من بر راه راست است”.
ااین راه راست (صراط مستقیم) همان عدالتی است که بر جهان حاکم است وپیشنهاد انبیاء به بشر از رهگذر انتخاب ازادو بدون هرگونه اکراه واجبار ، منطبق ساختن اعمال ورفتارش با همان نظام عدالت جهانی است.

خداوند خطاب به رسول الله می فرماید:
وَ أَنَّ هذا صِراطی‏ مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ .- الأنعام :  ۱۵۳ و [بدانید] این است راه راست من؛ پس، از آن پیروی کنید. و از راه‏ها[ی دیگر] که شما را از راه وی پراکنده می‏سازد پیروی مکنید. اینهاست که [خدا] شما را به آن سفارش کرده است، باشد که به تقوا گرایید.

اصولاً فلسفه رهبری سیاسی در اسلام با سایر مکاتب متفاوت است در مکاتب دیگر بویژه مکاتب (مادی) وظیفه اصلی رهبری سیاسی رفاه و آسایش شهروندان قلمداد شده در حالیکه در مکتب سیاسی اسلام تنها رفاه و آسایش کافی نیست زیرا رهبری سیاسی در اسلام ارتقاء انسان به کمالات و ارزش هاست از اینرو جدائی اخلاق و سیاست مساوی با تزلزل انسان و سقوط است لذا اسلام به عینیت و یگانگی اخلاق و سیاست تأکید نموده است.

سیاست در معارف اسلامی به معنای هدایت است نه قدرت واعمال آن همراه با رعب و وحشت. آنچه از قرآن استفاده می شود آنست که عامل اصلی درتربیت افراد ترس و خداپرهیزی است نه فشار وترس از مجازاتهای دنیوی .تقوی ملکه ایست که در روند تربیتی افرادنقش اصلی را ایفاء میکند.پیامبر اسلام در روزهای نخستین مکه که حکومتی نداشت اصرار بر تقوی واجتناب از گناه دارد،منظوراز تقوی پرهیزکاری از گناه است ولی سئوال این است که پرهیز کاری از کدام گناه؟آیا گناه یعنی ارتکاب اعمالی که خلاف احکام شریعت است؟بی گمان چنین نیست زیرا درآن مقطع تاریخی هنوز شریعتی تدوین نشده است تا معاصی مشخص گردد.گناه ،اثم ،خطیئه وسیئه وواژه هائی نظیر آنها عبارت از اعمال زشتی است که فطرت پاک بشر به زشتی آنها اذعان دارد(فالهمها فجورها وتقواها)وضمانت اجرای آنرا هم قرب وبعد به خداوند وعذاب اخروی میدانستند.

پس از تشکیل دولت مدینه توسط رسول الله(ص) ونزول آیاتی نظیر آیات زنا –سرقت-وامثال آن هم مردمی که مرتکب چنین اعمالی میشدندخدارا در مقابل خود میدیدند وترس از خدا آنان را وادار به پشیمانی میکردولذا توصیه شده بود که نزد خداوند توبه کنند وبه هیچوجه لب به اقرار نگشایند.افرادی که میامدند نزد رسول الله(ص) احیانا اقرار میکردند وسعی بر اجرای مجازات الهی داشته اندخطاب به رسول الله(ص) عرض میکردند”طهرنی” یعنی مرا پاک کن.آنان درنظرشان چنین بود که با اجرای مجازات بدست ولی الله مجازات اخروی آنان اسان تر وسبکتر خواهد شد.
اینگونه مجازاتها با مجازاتی که امروز در حقوق معاصر برای مجرمین در نظر گرفته شده ودر تعریف جرم گفته میشود “جرم عملی است که قانون برای آن مجازات معین کرده باشد”  تفاوت دارد.زیرا ناگفته پیداست که اینگونه مجازاتها برای تخویف وعبرت دیگران است ونه توبه مرتکبان ونیز اینگونه جرائم باید توسط حاکمان ومحتسبان ومدیران جامعه کشف وتعقیب گرددوبه هیچوجه توصیه به عدم کشف ومستور ماندن آن نشده است.